صدای گریه باران
ز خاطر میرود در نور
وحتی درگلو هم نقش بارانها
فرو خورده بجا مانده ست...
میان آنکه گریانم و یا باید بخندم باز؟!!!
و حتی خود نمیدانم
کجا باید بیاویزم نخ اشک مداوم را
میان اینهمه سرسبزی امروز...!!!
به برگی... بر سرشاخی... بدیواری؟؟؟
طناب رخت همسایه؟!
و یا چون آن گل شبنم زده شاید
چکانم قطره را از تن بروی خاک
کجا باید بیآوزیم نخ اشک مداوم را...؟؟!!!
و با خود ...با دل واندیشه میگویم
گناهت را نمیبخشم...
که بر من لحظه هائی را به غمگینی
مداوم اشک غم دادی
و اما تو....
گناهت را نمیبخشم تو ای عشقی
که هرروز وشبی بر روزگارم درد غم بودی
چرا آخر توانم نیست
رهی گیرم از این ره رفته دیروز
و راه دیگری شاید به امیدی
که رویای مرا بر شاخ سبز آرزوهایم بیاویزد؟!
چرا باید
به دنبال همان آویزه ای باشم...
که بر رخ صد نخ اشک مرا برخود دهد جائی؟!
کجا باید بیاویزم
من آخر اینهمه امید و رویا را
کجا باید بیآویزم؟؟!!!
فرزانه شیدا
نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 1388/07/07 ساعت 10:37 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
نهم سر را بروي شانه ات، با قلب غمدارم
ز نوميدي نمي داني ، چه دردي در درون دارم
نمي داني به ياس دل ، چه سان اين سينه مي سوزد
مرا اين سوز جانفرسا، دهد آزار بسيارم
نمي داني به هجرانت ، چه بغضي مانده در سينه
بسان ابر پر باري ز قلب و ديده مي بارم
نمي داني اگر از تو گذشتم با دلي عاشق
ز اين رفتن خداوندا چه درد آلوده بيزارم
نمي داني که اشک من ز درد و محنت عمري ست
که در آن رنج تنهايي به سختي داده آزارم
نميداني به چه شوقي بباغ عشق باليدم
کنون پرپر شده يارا گل قلب نگون بارم
من عاشق به عشق تو هميشه با وفا بودم
جدايي را پذيرفتن نمي آيد به پندارم
تو مي گفتي جدايي را زمن هرگز نميخواهي
کنون باور نميدارم به رفتن کردي اصرارم
بمن گويي برو يارا سعادت پيش پاي توست
سعادت را چه مي بيني چون من دورم ز دلدارم
بگو يارا سعادت چيست که اين جز دل شکستن نيست
سعادت کو که من هر دم چنين گريان و دل زارم
سعادت گر چنين باشد من آن را هم نمي خواهم
ز تو بگذرم روزي به بدبختي به سر آرم
کنون چون ترک من کردي برو راهت را نمي بندم
برو تا من به تنهايي بگريم بر شب تارم
مرا باور نميداري به احساسم دو دل هستي
به شک بر من نظر دوزي کني هر لحظه انکارم
تو از دل بي خبر بودي که خود در قلب من بودي
ندانستي که در عشقت من عاشق گرفتارم
نميداني به پاي تو سراسر عشق و ايثارم
به هر ميدانگه رنجي به جان و دل به پيکارم
فقط از روي غفلت ها تو ترکم ميکني امروز
بخواب اندر دل غفلت که من از غصه بيدارم
چه سان بايد به تو گويم: تويي هستي من يارا
تويي تا لحظه ي مرگم يگانه ياور و يارم
چرا باور نمي داري که در قلبم تويي تنها
چه سان بايد به تو بگويم:
ترا من دوست مي دارم
ترا من دوست مي دارم
فرزانه شیدا
نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 1388/06/31 ساعت 6:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
حرف هایم مثل یک تکه چمن روشن بود
من به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ
در کف دست زمین گوهر نا پیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید لحظه ها را به چرا گاه رسالت ببرید
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت
و به آنان گفتم :
هر که در حافظه ی چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه ی شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود ،
خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود .
آنکه نور از سر زمان برچیند
می گشاید گره پنجره ها را با آه
زیر بیدی بودیم ...
برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که بهم میگفتند :
سحر میداند ، سحر !
سر هر کوهی رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند .
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان برداریم
خانه هاشان پر داوودی بود ،
چشمشان را بستیم . دستشان را نرساندیم به سر شاخه ی هوش .
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آیینه ها آشفتیم ....
پریسا حبیبی
نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه 1388/06/04 ساعت 7:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دلم را همچون ني لبكي چوبين بر لب هاي خود بگذار .
زيبا ترين نغمه هايت را در فضاي زندگي مردمان مترنم كن !
چنان بنواز دلم را كه هر جا نفرتي هست عشق باشم من !!
هر جا زخمي هست مرهم باشم من !
هر جا ترديدي هست ايمان باشم من !
هر جا نا اميدي هست اميد باشم من ! هر جا تاريكي هست روشنايي باشم من !
هر جا غمي هست شاد ماني باشم من !
خدايا !
توانم ده تا دوست بدارم بي چشمداشت
وبفهمم ديگران را حتي اگر نفهمند مرا !
نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 1388/05/20 ساعت 1:1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت















فرشته ها آمده اند پایین. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد می شوند، می فهمی؟
اسمت را که صدا می زنند، می شنوی؟
دستشان را که روی شانه ات می گذارند ، حس می کنی؟
راستی حیاط خلوت دلت را آب و جارو کرده ای؟ دعا هایت را آماده گذاشته ای؟ آرزو هایت را مرور کرده ای؟
می دانی که امشب به تو هم سر می زنند؟
می آیند و برایت سوغات می آورند، پیراهن تازه ات را.
خدا کند یک هوا بزرگ شده باشی . می آیند و چهار گوشه دلت را نور و گلاب می پاشند.
می آیند و توی دستشان دعای مستجاب شده و عشق است.
مبادا بیایند و تو نباشی . مبادا در دلت را بسته باشی.
مبادا در بزنند و تو نفهمی. مبادا ...
کوچه دلت را چراغانی کن. دم در بنشین و منتظر باش.
فرشته ها می آیند. فرشته ها حتما می آیند.
خدا آن سوتر منتظر است. مبادا که فرشته هایت دست خالی برگردند...















نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه 1388/05/15 ساعت 5:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


















آقا جون ! گل نرگس فاطمه 
بارها و بارها که بیتو بودن را تاب نیاوردهام،
با خود زمزمه کردهام:
«دیگر از عشق هم نمیگویم...»
اما میبینم هنوز عاشقم
و نام تو، تنها ترجمان عشق من است.
راستی
مگر میشود خدا را عاشق بود
ولی از تو نسرود؟!
نوشته شده توسط سکوت در پنجشنبه 1388/05/15 ساعت 9:1 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
کوچه ها
خونه ها
تموم عاشقا رفتن از اینجا
یه غربت مونده و من تنهای تنها
یه غربت از جنس سفر
یه جاده تاریک و دور
منی که پرسه می زنم تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم وای سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها به ساز دل زخمه زدم
با اینکه همراهی نبود تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی
نوشته شده توسط سکوت در سه شنبه 1388/04/30 ساعت 11:35 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
وقت رفنتنت آتش گرفت
لحظه های بدرقه
خاک کوچه مرد
دق کرد نگاه پنجره
آهم مجال آه نیافت
شکست قامت فریاد در گلوی حنجره
خاطره هایم چه تلخ گریستند
دل کوچه گرفت
هر لحظه بدتر شد
خاطره های تو از یاد رفت
خاطره های من از غصه پرپر شد
تن سرد شمع را
پروانه در خاک کوچه دفن کرد
دلم بغض نکرد
مجال گریه نیافت
مرد
خیال کوچه پرپر شد
نوشته شده توسط سکوت در جمعه 1388/04/26 ساعت 7:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
خواستی که باشم
دراین بودهای ناپیدا...
دراین ناپیداهای تلخ...
هستم
شاید که فریادم را شنوا باشی...
یا اسمع السامعین
خسته ام
خسته تر از بهانه های همیشگی
چشمانم برای اشک های دوباره تکراری شده اند...
دستان ملتمسم را پذیرا باش
که جز برآسمان امیدی نیست...
الهی و ربی من لی غیرک
تو نباشی
تنهایم
تنهای
تنها
.
.
نوشته شده توسط سکوت در چهارشنبه 1388/03/13 ساعت 7:58 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
ناودانها شر شر باران بی صبری است
آسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است
کفشهایی منتظر در چارچوب در
کوله باری مختصر لبریز بی صبری است
پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد
در تب دردی که مثل زندگی جبری است
و سرانگشتی به روی شیشه های مات
بار دیگر می نویسد : " خانه ام ابری است "
نوشته شده توسط سکوت در یکشنبه 1388/03/10 ساعت 9:16 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خدایا
اگر خوابم بیدارم کن و اگر خزانم ،بهارم کن
اگر در هزار توی شب گمشده ام
جاده صبح را نشانم ده
و اگر از تو دور مانده ام در نزدیکی دستان گرم خود مکانم ده.
فهرست اصلی
دوستان
زیباترین بهانه نوشته های پیشین
مهر 1388 طراح قالب POWERED BY
ای دوستان بی وفا
در انتظار خورشید
Evanescent Dreams
آلاچیق
گروه سیمرغ
Break of heaven
سیاوشان
نوشته های من
مسند خورشید
ادب پارسی
دوتار خراسان
آسمانی
همه چیز داره
معنا
عشق علیه السلام
سیر و سلوک من
قلندر آزاد
بی سرزمین تر از باد
آشنا عاصی
جهان در انتظار
درد و دل
توحید
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386